تبليغاتX
دستنوشته های من
دستنوشته های من
درد دلهای من
با دست قطره اشکی که از گوشه چشمش جاری بود را پاک کرد. نگاهش کردم و دستمالی رو

 به طرفش درازکردم نگاهش پر از درد بود و خواهش نگاه من اما پر از پرسش ....

ناگهان لب به سخن گشود و گفت : دلم برای این طفلکی می سوزه

متعجب شدم کدام طفل را می گفت انگار از تعجیم پی به سوالم برد اشاره به شکمش کرد

و من متعجب تر شدم یعنی او باردار است رنی به این نحیفی چگونه می توانست کودکی را

درون خود بپروراند.... گفت که ۵ ماه طفلی را باردار است که پدری معتاد دارد و حاضر است

از هر راهی پولی به چنگ آورد تا هزینه مواد خود را فراهم کند ناگهان اشک هایش بی مهابا

باریدن گرفت . همه نگاه ها به سوی او چرخید میان هق هق گریه هایش گفت که حالا برای این

بچه نقشه کشیده تصمیم دارد همان لحظه تولدش او را بفروشد....

اتوبوس متوقف شد و ناگاه از جا کنده شد و به سرعت به سمت در رفت و پیاده شد و من را

نیز چون دیگر مسافران متحیر وغمگین ساخت.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 اردیبهشت1388 توسط ژرورا |
Blog Skin