تبليغاتX
دستنوشته های من
دستنوشته های من
درد دلهای من
یک بچه پسر ۴ یا ۵ ساله رو میشناسم که کار میکنه و شغلش جمع آوری نون خشکه است

انقدر شیرین زبون است و بامزه به هر کی در محل میرسه انقدر براش بامزگی می کنه

تا ازش پول بگیره یکجورای هم همه دوستش دارند

دیروز که بر می گشتم خونه دیدم زل زده به یک دختر بچه احتمالا همسن و سال بودن

بابای دختر بچه امد و  ان سوار ماشین مدل بالای پدرش شد  و رفت دخترک از پشت شیشه

براش دست تکون داد و ماشین از کوچه بیرون پیچید و گم شد اما پسرک همچنان به ان طرف

زل زده بود انگار حتی من رو ندید جلو ندوید و برام شیرین زبونی نکرد...

نمی دونم تو چه فکری بود

تو چه رویای غرق شده بود

ان هم حتما تفاوت ها رو حس کرد

ان هم حتما تفاوت نوازش رو با کتک می دونه

یعنی کسی ان رو هم نوازش می کنه

یعنی به جای سیلی طعم بوسه های مهربانانه پدر رو تا حالا چشیده

و هزاران یعنی دیگه که هنوز در فکرم هست 

و شاید ان پسرک هم ... 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 دی1387 توسط ژرورا |
Blog Skin