تبليغاتX
دستنوشته های من
دستنوشته های من
درد دلهای من
با دست قطره اشکی که از گوشه چشمش جاری بود را پاک کرد. نگاهش کردم و دستمالی رو

 به طرفش درازکردم نگاهش پر از درد بود و خواهش نگاه من اما پر از پرسش ....

ناگهان لب به سخن گشود و گفت : دلم برای این طفلکی می سوزه

متعجب شدم کدام طفل را می گفت انگار از تعجیم پی به سوالم برد اشاره به شکمش کرد

و من متعجب تر شدم یعنی او باردار است رنی به این نحیفی چگونه می توانست کودکی را

درون خود بپروراند.... گفت که ۵ ماه طفلی را باردار است که پدری معتاد دارد و حاضر است

از هر راهی پولی به چنگ آورد تا هزینه مواد خود را فراهم کند ناگهان اشک هایش بی مهابا

باریدن گرفت . همه نگاه ها به سوی او چرخید میان هق هق گریه هایش گفت که حالا برای این

بچه نقشه کشیده تصمیم دارد همان لحظه تولدش او را بفروشد....

اتوبوس متوقف شد و ناگاه از جا کنده شد و به سرعت به سمت در رفت و پیاده شد و من را

نیز چون دیگر مسافران متحیر وغمگین ساخت.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 اردیبهشت1388 توسط ژرورا |
وقتی برای اولین بار با دنیای مجازی آشنا شدم اولین وبلاگی که خوندم

روزانه نویسی یکی از دوستان عزیزم بود و بعد هم وبهای دیگهههه و تشویق شدم

که من هم وبلاگی بسازم و روزانه هایم رو بنویسم اما برخورد برخی از خوانندگان از این

کار منصرفم کرد حتی مدتی مطالب زیبای رو که از بزرگان خونده بودم می نوشتم

تا اینکه دوباره تصمیم گرفتم از احساساتم بنویسم و ...........

فکر نمی کردم این دنیای مجازی هم مثل دنیای حقیقی پر باشه از ادم های دروغگو

ظاهر فریب و .... اما بود در کنار دوست هایی که خوبی و محبتشون رو میشد از

بین سطر سطر نوشته هاشون خواند دوستانی که اگر چه تا کنون ندیدمشان

اما دوستشان دارم و با خوشحالیشان شاد میشوم و با ناراحتیشان غمگین

بودند اشخاصی که حتی این دنیای مجازی رو هم الوده ذهن مصمومشان کردند

شاید این درستر باشه که اکنون فهمیدم این دنیای مجازی نمودی از دنیای واقعی 

ما است .... اما با این حال خوشحالم از یافتن دوستانی که نوشته هایشان برایم

درس بود و از بودنشان لذت می برم .

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 اردیبهشت1388 توسط ژرورا |
Blog Skin