تبليغاتX
دستنوشته های من
دستنوشته های من
درد دلهای من
شمارش معکوس آغاز شده و روزهای انگشت شماری از این سال باقی مانده

یک سال دیگه هم رو به پایان است و همه در تلاش برای اماده شدن برای

سال آینده سال جدید با آرزوها و امیدهای تازه

اما کاش میان این همه هیاهو کمی فرصت کنیم تا بیندیشیم به آنچه در این سال

به دست آوردیم به بهای که پرداخت کردیم تا ان رو به دست بیاریم

یعنی ارزشش رو داشته ارزش از دست دادن چیزهای رو که به خاطر بدست اوردنش

فدا کردیم

در این سال حتما روزهای خوب داشتیم و روزهای که غمگین و ناراحت بودیم

روزهای که شاد شاد بودیم روزهای که افسرده بودیم

به خاطره چیز های که بدست اوردیم خدا رو شکر کردیم ؟به خاطره روزهای خوبی که داشتیم

به خاطره موفقیت هامون

خدای مهربونم به خاطره تمام لطفی که بهمون داشتی شکرت

امیدوارم همیشه همه ما رو زیر سایه لطف خودت بگیری

 

و اما فرشته کوچولوی ما باید تا چهار ماه دارو بخوره و تحت نظر دکتر

باشه دکترها می گویند بعد از این چهار ماه می تونند نظرش رو در مورد

بیماریش بگویند..

پدرش برایم در بخش نظر خواهی کامنتی گذاشته که چون همه شما

دوست های وبلاگیم مخاطب هستید اینجا می گذارم

 

پدر نی نی کوچولو :باسلام و درود بیکران به دوست خواهرم که برای فرزند من

 از هموطنان عزیزم طلب دعا نمودند.از شما وتمام عزیزانی که نظر خود را اعلام و

 دعا کرده اید صمیمانه تشکر وقدردانی می نمایم.

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 اسفند1387 توسط ژرورا |
گاهی وقت ها چطور همه چیز که خوب و عادی پیش میره یکدفعه بهم می ریزه

و ادم رو داغون می کنه

دلم نمی خواست این پست رو یگذارم دلم نمی خواست ناراحتتون کنم اما ....

از شنبه تا حالا بچه برادر دوست عزیزم در بیمارستان است و امروز دکترا گفته اند

که این مشگل از مغز کودک است این کودک فقط ۸ ماه داره

اشک این روزها همدم خانواده اش شده

متاسفانه دکتر ها نمی فهمند که مشگل این نی نی ناز چیه و این نی نی هم

طاقت سرم و کیسه اکسیژن و عکس و ام ار ای و ........ نداره و نا ارومی می کنه

دوست های عزیز وبلاگی من می دونم که دلهای پاکی دارید خواهش می کنم

میانه قنوط سبز دستهایتان دعایش کنید

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 اسفند1387 توسط ژرورا |
چه زود دیر میشود

انقدر زمان زود میگذره که ما هم در گذشت دقایق گم می شیم

یک سال دیگه گذشت

سالی که غم و شادی رو در کنار هم داشتیم

عزیزی رو از دست دادیم

امسال وقتی سال تحویل میشه دیگه نیستش تا اول از همه به دیدنش بریم و ...

چقدر دلم برات تنگ شده خیلی زیاد همه اش غبطه آن لحظات اخر رو می خورم که نتونستم

پیشت باشم و چقدر دلم می خواست بهت بگم که افتادن ان اتفاق شیرین در زندگیم رو اول

از خدا دارم و بعد به تو مدیونم اما افسوس که چقدر زود دیر میشود

چقدر دلم برای شنیدن صدات تنگ شده برای دیدن ان چهره ارامت

برای شنیدن ان پندهای خوبت و برای گرفتن درس زندگی از توووووووووووووو

دلم تنگ است ...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 اسفند1387 توسط ژرورا |
Blog Skin