تبليغاتX
دستنوشته های من
دستنوشته های من
درد دلهای من
یک بچه پسر ۴ یا ۵ ساله رو میشناسم که کار میکنه و شغلش جمع آوری نون خشکه است

انقدر شیرین زبون است و بامزه به هر کی در محل میرسه انقدر براش بامزگی می کنه

تا ازش پول بگیره یکجورای هم همه دوستش دارند

دیروز که بر می گشتم خونه دیدم زل زده به یک دختر بچه احتمالا همسن و سال بودن

بابای دختر بچه امد و  ان سوار ماشین مدل بالای پدرش شد  و رفت دخترک از پشت شیشه

براش دست تکون داد و ماشین از کوچه بیرون پیچید و گم شد اما پسرک همچنان به ان طرف

زل زده بود انگار حتی من رو ندید جلو ندوید و برام شیرین زبونی نکرد...

نمی دونم تو چه فکری بود

تو چه رویای غرق شده بود

ان هم حتما تفاوت ها رو حس کرد

ان هم حتما تفاوت نوازش رو با کتک می دونه

یعنی کسی ان رو هم نوازش می کنه

یعنی به جای سیلی طعم بوسه های مهربانانه پدر رو تا حالا چشیده

و هزاران یعنی دیگه که هنوز در فکرم هست 

و شاید ان پسرک هم ... 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 دی1387 توسط ژرورا |

السلام عليك يا أباعبدالله
وعلي الارواح التي حلت بفنائك عليكم مني جميعا
سلام الله أبدا مابقيت وبقي الليل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد مني لزيارتكم
السلام علي الحسين
وعلى علي بن الحسين
وعلى أولاد الحسين
وعلى أصحاب الحسين

 

 

باز محرم رسيد، ماه عزای حسين

سينه‌ی ما می‌شود، كرب و بلای حسين

كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه

تا كه بگيرم صفا، من ز صفای حسين

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 دی1387 توسط ژرورا |

در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود در هياهوي مترسك ها پر از

 

 احساس بود ميشود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات

 

يك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسيم

 

ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود كاش مي شد حرفي

 

 از "كاش مي شد"هم نبود هرچه بود احساس بود و

 

عشق بود و ياس بود...

 

تا حالا پیش امده وقتی پیش عزیزی یا دوستی هستی بهش نگی

چقدر دوستش داری یا با هم بودنتون چقدر برات ارزش داره و یا

اما حالا فرصت گذشته باشه فقط ای کاش برات مانده باشه...

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 دی1387 توسط ژرورا |
Blog Skin