تبليغاتX
دستنوشته های من
دستنوشته های من
درد دلهای من

With Money You Can Buy A House But Not A Home

 

 

With Money You Can Buy A Clock But Not Time

 

 

With Money You Can Buy A Bed But Not Sleep

 

 

With Money You Can Buy A Book, But Not Knowledge

 

 

With Money You Can A Doctor, But Not Good Health

 

 

With Money You Can Buy A Position But Not Respect

 

 

With Money You Can Buy Blood But Not Life

 

 

With Money You Can Buy Sex But Not Love

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 تیر1387 توسط ژرورا |
روز پدر بر همه پدران عزیز مبارک

و بر عزیز خودم و پدر خوب و مهربانم مبارک

 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 تیر1387 توسط ژرورا |

 

 

 

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی

 

می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد:

 

یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری

 

برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت

 

 هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست

 

 و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

 

 

 

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به

 

رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای

 

 کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های

 

همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت

 

 به کار نشود.

 

 

 

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت

 

و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل

 

دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست.

 

 یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

 

 

 

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش

 

 می کشید .سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت.

 

 باید کاری می کرد. بایدخودش را اصلاح می کرد.

 

 ناگهان فکری به ذهنش رسید.

 

 

او می توانست بازیگر باشد!!

 

 

 

 

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر

 

 می شد،کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد،

 

و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

 

 

 

 

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای

 

 تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش

 

را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت:

 

 خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم.

 

 سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان

 

 تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل

 

دهد. تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش

 

 را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

 

 

 

 

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ،

 

 مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش

 

منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

 

 

 

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر

 

 

است.همانند بقيه مردم!!!

 

 

 

 

نمی دانم چرا اما وقتی این مطلب را خواندم این احساس

 

 به من دست داد که به خاطر این سنت خیلی از ما ها

 

که صادقانه آغاز به کارمی کنیم نا خداگاه شیوه کاریمان

 

 را تغییر می دهیم ...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 تیر1387 توسط ژرورا |

زمان چه زود می گذرد، چه زود دقایق سپری می شوند و ساعت باز

 12 ضربه می نوازد ودوباره سیاهی همه جا را فرا می گیرد،

 نمی دانم که امشب باز آسمان پر ستاره هست یا اصلا امشب

ماه پا به آسمان میگذارد، چقدر دلم برای آن شب های تنگ شده

که کنار هم لب آب می نشستیم و به آسمان خیره می شدیم

و از آینده حرف می زدیم و دلم برای آن احساس ها تنگ شده

دلم برای...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 تیر1387 توسط ژرورا |
خواهر عزیزم

                    تولدت مبارک

 

روز های قشنگی را برایت آرزومندم

 

امیدوارم عسل موفقیت همیشه تو زندگیت جاری باشه

 

لبت پر خنده

 

و دلت شاد

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 تیر1387 توسط ژرورا |

 

امروز می خواهم از عزیزی تشکر کنم  که

  اگر هستی را به پایش

 بریزم کمترین کاری است در مقابل

فداکاری های او برای من

مادرم

عزیزترین و مهربانترین من

روزت مبارک

 

 

آسمان را گفتم


می توانی آيا


بهر يک لحظهء خيلی کوتاه


روح مادر گردی


صاحب رفعت ديگر گردی


گفت نی نی هرگز

 
من برای اين کار

 
کهکشان کم دارم

 
نوريان کم دارم

 
مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم

 

این روز را به همه فرشتگانی به نام مادر تبریک می گویم...





ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 تیر1387 توسط ژرورا |
Blog Skin