از همه دوستان عزیز متشکرم
همه شما عزیزان به من لطف داشتید..
آرزو می کنم که همه شما به خواسته ها و آرزو هاتون برسید..
...
....
.....
راستی دوستان عزیز بیاید آرزو کنیم
و
برای هم دعا که روزی تحقق آرزوهای همدیگر را ببینیم...
پس لطف کنید در کامنت هایتان یکی از مهمترین آرزوهاتون را برام بنویسید
پایدار باشید.....

دلم خیلی گرفته
چقدر آدم ها پرتوقع و ........ شده اند
در شرکتی که کار می کنم
خدای تا جای که از دستم بر می آید کار را به بهترین نحوه ممکن انجام می دهم
واقعا با جان و دل...
اما دیروز مدیر محترم خیلی .............
و
همکارم که نمی دانم طرفداریم را کرد
یا قصد زیر اب زدن داشت.....
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ادامه مطلب...
هفت نصيحت مولانا :
1- گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
2- باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
3- اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)
4- وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
5- متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
6- بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
7- اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)
|
فاصله ی دخترک تا پیرمرد یک نفر بود ، روی نیمکتی چوبی ، روبه روی یک بنای سنگی. پیرمرد از دخترک پرسید: -غمگینی؟ -نه. -مطمئنی؟ -نه -چرا گریه می کنی؟ -دوستام منو دوست ندارن. -چرا؟ -چون قشنگ نیستم. -قبلا اینو به تو گفتن؟ -نه -ولی تو قشنگترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. -راست می گی؟ -از ته قلبم اره. دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاشو پاک کرد ، کیفش رو باز کرد ، عصای سفیدش رو بیرون اورد و رفت.....
گاهی وقت ها چقدر راحت میتوانیم لبخند را به دیگران هدیه دهیم......................
| |
یکی بود،یکی نبود.زیر گنبد کبود،غیر از خدا هیچ کس نبود.یه دنیا بود که هزار تا کره داشت،یکی از این کره ها هزار تا کشور داشت،یکی از این کشورها هزارتا شهر داشت،یکی از این شهر ها هزار تا باغ داشت،توی یکی از اون باغ ها هزار تا درخت سیب بود،روی یکی از اون درختها،هزار تا سیب سرخ بود که توی یکی از این سیبها(که اتفاقا از همه خوشرنگ تر وشیرین تر به نظر می رسید)هزار تا کرم زندگی می کردن......
حسابشو رو بکن هزار تا کرم توی یه سیب!!مگه یه سیب چه قدر جا داره؟هزار تا کرم که معلوم نبود چطوری توی اون سیب جا شده بودن وتوی همدیگه می لولیدن.اگه یکی از این کرم ها هوس می کرد از این ور سیب بره اون طرف سیب،باید از روی بقیه کرم ها رد می شد...خلاصه اوضاعی بودکه بیا وببین.کرم ها مجبور بودن برای اینکه از گشنگی نمیرن و هرروز حداقل یه گاز سیب گیرشون بیاد،سر همدیگه رو کلاه بذارن،به همین خاطر بود که گول زدن بقیه،کار اصلی کرم ها محسوب می شد.
هیچ کدوم از کرم های اون سیب،لبخند از روی لبشون محو نمی شد.سعی می کردن پشت ماسک خنده،خودشون رو قائم کنن که نهصد ونودونه کرم دیگه سر در نیارن تو وجودشون چه خبره؟
* * * * *
یه روزی از روزای خدا،یه کرم سیاه برگشت وجفت چشمای وق زده اش رو دوخت توی چشمای کرم سفید وگفت:می دونی چقدر دوستت دارم؟
کرم سفیده جا خورد.خیلی خوشش اومده بود اما به خودش گفت:?نکنه یارو می خواد سرم کلاه بذاره وسهم سیبم رو بخوره و بره پی کارش؟اگه اینطوری بشه من می مونم وگرسنگی وتنهایی!پس بهتره بهش رو ندم??
کرم سفیده چشمش رو چرخوند و گفت:داری که داری!می گی چی کار کنم؟
کرم سیاهه گفت:یعنی برات اهمیتی نداره؟
- چه اهمیتی می تونه داشته باشه؟کرم اگه واقعا کرم باشه باید مواظب سهم سیبش باشه که یه وقت یکی ندزدتش!
- وای?.تو هم مثل بقیه فکر می کنی؟برای تو هم زندگی فقط خوردن سیب وخوابیدن و وسط این همه کرم لولیدنه؟ وای?.
- منظورت چیه؟مگه تو هر روز سیب نمی خوری؟
- اولا تا اونجایی که بتونم ،سعی می کنم نخورم.ثانیا اگه لازم باشه وگرسنگی خیلی بهم فشار بیاره چرا،یه گاز می خورم ولی هیچ وقت به خاطر یه گاز سیب ،سر همنوع خودم رو کلاه نمی ذارم?سیب خوردن،همه ی زندگی من نیست?..
- نمی فهمم!توضیح بده?.
کرم سیاهه آهی کشید وگفت:ول کن بابا جان،اگه برات بگم تو هم مثل بقیه مسخره ام می کنی و بهم می خندی?..بهتره برم?..
کرم سفیده دید ای بابا،کرم سیاهه راستی راستی داره می ره!سعی کرد تا جایی که می تونه صداش رو بلند کنه که وسط اون همه هیاهو به گوش کرم سیاهه برسه.داد کشید وگفت:مگه نگفتی دوستم داری؟چی شد پس؟چرا داری می ری؟
کرم سیاهه شنید،مکثی کرد وبرگشت.چشم دوخت توی چشمای کرم سفیده وگفت:باشه!برات می گم اما به شرطی که قول بدی مسخره ام نکنی.شاید حرفام به نظرت خنده دار برسه اما لطفا جلوی چشمای من نخند....باشه؟
کرم سفیده گفت:باشه،قول می دم!
کرم سیاهه سرفه ای کرد و دستای کرم سفید رو توی دستاش گرفت وشروع کرد?.
- ببین عزیزم!دنیا همه اش اینی نیست که ما فکر می کنیم. این سیبی که ماها توش داریم زندگی می کنیم فقط یکی از هزار تا سیبی هستش که روی یکی از هزار تا درخت یکی از هزار تا باغ یکی از هزار تا شهر کشوری در اومده که تازه اون کشور هم یکی از هزار تا کشور زمینه و ضمنا اون زمین هم یکی از هزار تا زمین توی دنیاست!
کرم سفیده گیج ومنگ گفت: وایسا ببینم!خودت می فهمی چی داری می گی؟
کرم سیاهه آهی کشید وگفت:هیچی!می دونستم تو هم باور نمی کنی اما حاضرم قسم بخورم که بیرون این سیب،نهصد ونود ونه تا سیب دیگه هم هست،روی این درخت اینقدر سیب هست که لازم نباشه ما برای یه گاز سیب سر همدیگه رو کلاه بذاریم!
- اینا رو تو از کجا می دونی؟
- می دونم دیگه...اصلا تو فکر کن بهم الهام شده،چیکار داری حرفامو از کجا میارم؟تو فقط مطمئن باش که راست می گم.
- قسم بخور......
- به تمام سیب های روی زمین قسم!خوب شد؟باور کن اگه ما زرنگ باشیم می تونیم بریم سراغ سیبهای دیگه و هر کدوم از ماها یه سیب برای خودش داشته باشه.اون وقت این همه جنگ ودعوا و دروغ ودغل بازی تموم می شه....ولی یه چیزی......
- چی؟...بگو چی می خوای بگی؟
- آخه روم نمی شه....
- بگو دیگه،تو که همه چی رو گفتی!بگو ببینم چی می خوای بگی؟
- قول می دی عصبانی نشی؟
- مگه می خوای چیز بدی بگی؟نکنه می خوای فحشم بدی ،هان؟
- نه...نه..فحش که نه.....اما.....
- اما چی؟دِ بگو دیگه.....کشتی منو....اَه....
- می خوام بگه که.....می خوام بگم که اگه همه کرم ها برن و هر کرمی یه سیب برای خودش انتخاب کنه،من میام توی اون سیبی که تو انتخاب کرده باشی!
کرم سفیده یهو خون توی صورتش دوید،تا بناگوش سرخ شد و سرش رو از خجالت انداخت پایین...چند لحظه ای در سکوت گذشت تا اینکه کرم سیاهه سکوتو شکست...
- حرفام رو باور می کنی؟
کرم سفیده گفت:می خوام باور کنم ولی.....آخه......
- ولی چی؟......دیگه ولی نداره که......چی باعث شده تردید کنی؟
- آخه می دونی ، زمونه خیلی زمونه بدی شده......کرم عاقل اونیه که مواظب باشه کسی سهمش رو ندزده......راستش ،اینو مادرم بهم یاد داده.....
- واااای خدایا!چی داری می گی؟من دارم از یه باغ سیب حرف می زنم،اون وقت تو،توی اون ذهنت افکار پوسیده و قدیمی مادرت رو دنبال می کنی؟ببین......ببین.......آه،خدایا چطوری بگم که بره توی اون مخش؟......ببین عزیزم!من دارم از تموم شدن کینه ها و دروغ ودغل ها حرف می زنم،از یکی شدن من وتو،از همسفر شدن تا مرز رویا.....چه می دونم اصلا تا آخر دنیا......از عشق......از مال هم بودن......
کرم سفیده سرش رو انداخت پایین......خیلی داشت به ذهنش فشار می آورد تا بفهمه که بالاخره حق با کیه؟.......یه دفعه گفت:تو راه بیرون رفتن از این سیب و رسیدن به یه سیب دیگه رو بلدی؟
کرم سیاهه جواب داد:آره...معلومه که بلدم کافیه پوست سیب رو بشکافیم و بریم سراغ یه سیب دیگه........فکر کنم یه کم سخت باشه اما غیر ممکن نیست.
کرم سفیده یه دفعه مصمم شد و گفت:باشه،باهات میام،تا آخرش هم هستم.....راستش منم از این زندگی خسته شدم.باهات میام!راه بیفت........
کرم سیاهه خندید،صورت کرم سفیدرو بوسید وگفت:بریم عزیزم......
کرم سفیده خواست حرکت کنه،از روی سهم سیب اون روزش بلند شد وشروع کرد به حرکت کردن به سمت پوسته سیب که یه دفعه دید کرم سیاهه پرید،سهم اون رو برداشت،خورد و رفت که بره دنبال کار خودش......!!
صورت کرم سفیده از اشک پر شده بود.داد زد:همین؟!اون همه حرف زدی برای این؟یعنی همش دروغ بود؟
کرم سیاهه همینطور که داشت می رفت فریاد زد:هیچ کدوم از حرفام دروغ نبود اما یه چیزی رو بهت نگفتم....یادت باشه توی هرکدوم از اون نهصد نود ونه تا سیب دیگه این درخت هم،هزار تا کرم دیگه لونه کردن.....
کرم سفیده عصبانی شد......وا رفت......داغ کرد......و کم کم از سفیدی به قرمزی رسید......
* * * * *
یه کرم سفید داشت برای خودش آواز می خوند که یه دفعه یه کرم قرمز برگشت و جفت چشمای وق زده اش رو دوخت توی چشمای اون و گفت:می دونی چقدر دوست دارم؟!!
منبع:
?کتاب بی سیاست،نوشته ی شاهین تهرانی?

شعر زیر شعر درد واره ها از شاعر بزرگوار قیصرامین پور است
روحش شاد
یاد این شعر افتادم که وصف حال و روز ما است
· درد واره ها
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


