گیجم
..
...
....
ناراحتم
..
...
....
عصبانی هستم
..
...
...
چرا؟
چی شد؟؟؟؟؟
چی اتفاقی افتاد؟؟؟؟؟؟
..
دیروز با نمایندگی یک شرکت آلمانی در
دبی صحبت می کردم
بعد از قریب به ۲ ماه که روی این پروژه کار می کردم
دیروز باید به نتیجه می رسید
اما در عوض می دانید چی عایدم شد
در کمال احترام گفتند که:
(شرکت آلمانی و البته دولت آلمان ایران را تحریم کردند.)
این هم پایان این معامله و .............
..
...
....
واقعا چه باید گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه باید کرد؟؟
....
......
.......
و اما
اتفاق ناگوار دیروز در شیراز
واقعا متاسفم.....
معنا است که ......
: آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد
ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشکل
است زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور
ميکند. (مونتسکيو)

راستی تا حالا از این دید به فلسفه خوشبختی نگاه نکرده بودم
شاید به همین خاطر است که هیچ کس احساس خوشبخت بودن
نمی کنه !..........

و شاید هم اینکه همه تصور می کنند تا خوشبختی راه زیادی است...
روزی این داستان را در وب یکی از دوستان خواندم
به نظرم داستان جالب آمد و تاثیر گذار
تصمیم گرفتم داستان را در این وب هم بگذارم
امیدوارم این داستان شما را هم میهمان دلتان کند....
- مواظب پاره آجر باشید
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت . نا گهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد . و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد . پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب کند . پسرک گفت : " اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش افتاده بود و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ." مرد بسیار متأثر شد و از پسر عذر خواهی کرد . برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به آرامی به راهش ادامه داد.
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند .
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند . اما بعضی وقت ها زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم ، او مجبور می شود که پاره آجری به سمت ما پرتاب کند . این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه !

بهار
شبنمی آهسته از چشمان برگ
می چکد بر دامن رنگين خاک؛
گل می افشاند به چشم آفتاب
نازخندی خوابناک
ناگهان از جای می خيزد نسيم؛
شاد می رقصد ميان شاخسار؛
گفت و گويی نرم می لغزد به گوش:
«هان بهار؟»
سلام به همه دوستان عزیز
من هم به نوبه خودم سال نو و نوروز همیشه سبز ایرانی رو و عید میترایی آریاییان رو به شما تبریک عرض میکنم و بهترین لحظات زندگی رو در سال ۱۳۸۷ براتون آرزو مندم.

سال 87 را همراه با
۱۲ ماه شادی
۵۲ هفته خنده
۳۶۵ روز سلامتی
۸۷۶۰ ساعت عاشقی
۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت
۳۱۵۳۶۰۰ ثانیه دوستی
را براتون آرزو دارم


