تبليغاتX
دستنوشته های من
دستنوشته های من
درد دلهای من

میلاد با سعادت ستاره بی همتای آسمان ولایت و امامت رو به همه شما دوستان

عزیزم و به خصوص این روز را به تمام اقایان تبریک می گویم. 

پدرم همیشه در دل تحسینت می کنم چه زمانی که طفلی خردسال بودم و تو برایم

بزرگترین و قویترین بودی و چه اکنون که پا به میانسالی گذاشته ای همیشه برایم

دوست داشتنی و قابل احترام بودی این روز رو به ژدر و همسر عزیزم تبریک می گویم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 تیر1388 توسط ژرورا |
گاهی اوقات اتفاقاتی در زندگی ما رخ میدهد و ما  را غمگین می کند

و مرتب با خود تکرار می کنیم چرا این اتفاق باید برای من بیفتد

غافل از اینکه خود مسبب ان بوده ایم و نا خواسته ان اتفاق را به

زندگی خود دعوت کرده ایم .

ما با گرایش های ذهنی خود و انچه را که باعث می شویم  در ذهن

نیمه هوشیار خود نقش ببندد باعث رخ دادن خیلی از اتفاقات در

زندگی خودمان می شویم

 

دو گرایش ذهنی سبب از دست دادن و یا رخ دادن اتفاقات ناگوار می شود:

ناسپاسی و ترس از دست دادن که در ذهن نیمه هوشیار تصویر از دست

دادن نقش می کند.

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 30 خرداد1388 توسط ژرورا |
غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید.

 
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟


مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.

مادرم حضورت رحمت و بودنت برکت

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 خرداد1388 توسط ژرورا |

هیچ می دونستید یک حرف ساده و یا ارزو و یاتفکراتی که از ذهنمان می گذره

چگونه بر زندگیمان و آینده ما تاثیر می گذاره

روانشناسان معتقد هستند که هر انچه را که مرتب بر زبان اوریم و یا در دل آرزو می کنیم

 و حتی به ان فکر کنیم در ضمیر نا خود اگاه ما یا همان ذهن نیمه هوشیار ما ثبت میشه

و تداعی ان باعث میشه که ذهن نیمه هوشیار ما ان را برایمان به عینیت ببخشد

خانم فلورانس حتی معتقد هستند که ما بدبختی ها و بیماریها رو خودمان به زندگی خود

ویا عزیزانمان جذب می کنیم وقتی هر روز به یک اتفاق ناخوشایند فکر می کنیم و یا از ان

حرف می زنیم و یا حتی از ان واهمه داریم این تکرار باعث ثبت شدن ان در ذهن نیمه هوشیار

ما میشه و ان رو به زندگی ما جذب می کند .

خیلی جالب وقتی با فکر کردن میشه انقدر زندگی خودمان رو تغییر بدیم و یا اینده رو بسازیم

چرا همیشه افکار منفی رو به فکرمان دعوت می کنیم بهتر نیست که از همین امروز و همین

لحظه تلاش کنیم و از خدای بزرگ بخواهیم که کمکمان کند تا نقش لوحی رو که اشتباه رقم

زدیم از ذهن پاک کنیم و بهترین ها رو به نگارش در بیاریم بهتر نیست که با تفکر مثبت

موفقیت و سلامتی و خوشبختی را که حق الهی ما است به زندگیمان دعوت کنیم .

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 خرداد1388 توسط ژرورا |
چند روز پیش وقتی وبلاگم رو باز کردم به ناگهان شک شدم

اول تصور کردم که وبلاگم رو از دست داده ام اما بعد متوجه شدم

که تنها قالب ان ناپدید شده است و این بهانه ای شد برای یافتن یک

قالب نو . وقتی این قالب رو دیدم خوشم امد صفحه ای سفید که

با شکوفه های بهاری زینت شده است این شد که قالب وبلاگ بهاری شد

گاهی یک اتفاق ساده چه زیبا بهانه ای می شود تا دوباره نگاه کنیم

تا چشم ها رو بشویم  و چه خوب می شود اگر این بهانه ها را بهانه های

قشنگ خوب دیدن کنیم بهتر ببینم و بهتر بیندیشیم و بهتر زندگی کنیم

اصلا چرا برای خندیدن به دنبال فرصت می گردیم فرصتی که شاید هرگز

پیدا نکنیم شاید همین بهانه های کوچک لبخند های شود که روزی خنده

را بر لبهایمان میهمان کن.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 10 خرداد1388 توسط ژرورا |
با دست قطره اشکی که از گوشه چشمش جاری بود را پاک کرد. نگاهش کردم و دستمالی رو

 به طرفش درازکردم نگاهش پر از درد بود و خواهش نگاه من اما پر از پرسش ....

ناگهان لب به سخن گشود و گفت : دلم برای این طفلکی می سوزه

متعجب شدم کدام طفل را می گفت انگار از تعجیم پی به سوالم برد اشاره به شکمش کرد

و من متعجب تر شدم یعنی او باردار است رنی به این نحیفی چگونه می توانست کودکی را

درون خود بپروراند.... گفت که ۵ ماه طفلی را باردار است که پدری معتاد دارد و حاضر است

از هر راهی پولی به چنگ آورد تا هزینه مواد خود را فراهم کند ناگهان اشک هایش بی مهابا

باریدن گرفت . همه نگاه ها به سوی او چرخید میان هق هق گریه هایش گفت که حالا برای این

بچه نقشه کشیده تصمیم دارد همان لحظه تولدش او را بفروشد....

اتوبوس متوقف شد و ناگاه از جا کنده شد و به سرعت به سمت در رفت و پیاده شد و من را

نیز چون دیگر مسافران متحیر وغمگین ساخت.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 اردیبهشت1388 توسط ژرورا |
وقتی برای اولین بار با دنیای مجازی آشنا شدم اولین وبلاگی که خوندم

روزانه نویسی یکی از دوستان عزیزم بود و بعد هم وبهای دیگهههه و تشویق شدم

که من هم وبلاگی بسازم و روزانه هایم رو بنویسم اما برخورد برخی از خوانندگان از این

کار منصرفم کرد حتی مدتی مطالب زیبای رو که از بزرگان خونده بودم می نوشتم

تا اینکه دوباره تصمیم گرفتم از احساساتم بنویسم و ...........

فکر نمی کردم این دنیای مجازی هم مثل دنیای حقیقی پر باشه از ادم های دروغگو

ظاهر فریب و .... اما بود در کنار دوست هایی که خوبی و محبتشون رو میشد از

بین سطر سطر نوشته هاشون خواند دوستانی که اگر چه تا کنون ندیدمشان

اما دوستشان دارم و با خوشحالیشان شاد میشوم و با ناراحتیشان غمگین

بودند اشخاصی که حتی این دنیای مجازی رو هم الوده ذهن مصمومشان کردند

شاید این درستر باشه که اکنون فهمیدم این دنیای مجازی نمودی از دنیای واقعی 

ما است .... اما با این حال خوشحالم از یافتن دوستانی که نوشته هایشان برایم

درس بود و از بودنشان لذت می برم .

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 اردیبهشت1388 توسط ژرورا |
 

 

بهترین روزهای زندگی در کنار هم بودیم

با هم بچگی کردیم و بزرگ شدیم

 و دوران نوجوانی رو پشت سر گذاشتیم

تمام روزهای جوانی و مشگلاتش رو کنار هم بودیم

روزهای ماه ها و سال ها

با هم خندیدیم با هم گریه کردیم

بارها  پیش میامد که سر بر شانه هم بگذاریم و گریه کنیم

حتی همزمان ازدواج کردیم

اما نمی دونم چی شد که هر کدوم رفتیم دنبال زندگی خودمون

هر کدوم در مشگلات  خودمون غرق شدیم

و چقدر از هم دور

دلم برات تنگ شده

برای روز یکرنگی برای روزهای با هم بودنمان

برای آن خاطرات قشنگ

دلم تنگ شده

اما

 آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود

                       سهم تو از زندگی یک عمر خوشحالی شود

 

 

 یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد . یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک دوست

   

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 فروردین1388 توسط ژرورا |
                                دل جمله حكایت از بهار تو كند

16.gif جان جمله حدیث لاله زار تو كند 16.gif

16.gif مستی ز دو چشم پر خمار تو كند 16.gif

16..gif تا خدمت لعل آبدار تو كند 16.gif

16.gif بیا به صدای چكاوك ها گوش كنیم كه آمدن بهار را نوید میدهند 16.gif

16.gif بیا به صدای جویبار گوش كنیم كه از جاری بودن زندگی خبر میدهد 16.gif

16.gif بیا ، عطر شكوفه های سیب را استشمام كنیم 16.gif

16.gif بیا به سبزی سبزه ، نگاه كنیم 16.gif

16.gif بیا با تیك تاك ساعت ، خاطراتمان را مرور كنیم 16.gif

16..gif بیا هر آنچه خاطرمان را آزرد ، با دست نسیم عشق پاك كنیم 16.gif

بیا به هم سخاوتمندانه سلام كنیم ، بیا خانه دل را با نام دوست آذین كنیم 16.gif

16.gif بیا سردی نگاه را از چشمانمان دور كنیم ، بیا تا آتش عشقمان را هر دم سوزان كنیم 16.gif

16.gif بار خدایا . . . 16.gif

16.gif از تو میخواهم كه مرا عفو كنی 16.gif

16.gif اگر دستی نیازی را پس زدم ، مرا عفو كنی ... اگر چشمی را گریاندم مرا عفو كنی 16.gif

16.gif اگر خاطری را آزردم مرا عفو كنی ... اگر دلی را رنجاندم مرا عفو كنی 16.gif

16.gif برای تمام كاستی هایم مرا عفو كنی ، مرا عفو كنی 16.gif

16.gif دوست من بیا از هر آنچه در سال 87 گذشت خاطره سازیم 16.gif

16.gif قلم عشق برداریم و برای هر آنچه كه میخواهد در سال 88 بر ما بگذرد عاشقانه بنویسم 16.gif

16.gif هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز 16.gif

و

16.gif فرا رسیدن بهار بر شما مبارك باد 16.gif 

969647zd3m6cxnr4.gif255729cw8ad6ard4.gif

 

سال نو رو به همه شما تبریک می گم

امیدوارم سال خیلی خیلی

خوبی داشته باشید

پر از روزهای

خوب و خاطره انگیز

نوشته شده در تاريخ شنبه 15 فروردین1388 توسط ژرورا |
شمارش معکوس آغاز شده و روزهای انگشت شماری از این سال باقی مانده

یک سال دیگه هم رو به پایان است و همه در تلاش برای اماده شدن برای

سال آینده سال جدید با آرزوها و امیدهای تازه

اما کاش میان این همه هیاهو کمی فرصت کنیم تا بیندیشیم به آنچه در این سال

به دست آوردیم به بهای که پرداخت کردیم تا ان رو به دست بیاریم

یعنی ارزشش رو داشته ارزش از دست دادن چیزهای رو که به خاطر بدست اوردنش

فدا کردیم

در این سال حتما روزهای خوب داشتیم و روزهای که غمگین و ناراحت بودیم

روزهای که شاد شاد بودیم روزهای که افسرده بودیم

به خاطره چیز های که بدست اوردیم خدا رو شکر کردیم ؟به خاطره روزهای خوبی که داشتیم

به خاطره موفقیت هامون

خدای مهربونم به خاطره تمام لطفی که بهمون داشتی شکرت

امیدوارم همیشه همه ما رو زیر سایه لطف خودت بگیری

 

و اما فرشته کوچولوی ما باید تا چهار ماه دارو بخوره و تحت نظر دکتر

باشه دکترها می گویند بعد از این چهار ماه می تونند نظرش رو در مورد

بیماریش بگویند..

پدرش برایم در بخش نظر خواهی کامنتی گذاشته که چون همه شما

دوست های وبلاگیم مخاطب هستید اینجا می گذارم

 

پدر نی نی کوچولو :باسلام و درود بیکران به دوست خواهرم که برای فرزند من

 از هموطنان عزیزم طلب دعا نمودند.از شما وتمام عزیزانی که نظر خود را اعلام و

 دعا کرده اید صمیمانه تشکر وقدردانی می نمایم.

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 اسفند1387 توسط ژرورا |
گاهی وقت ها چطور همه چیز که خوب و عادی پیش میره یکدفعه بهم می ریزه

و ادم رو داغون می کنه

دلم نمی خواست این پست رو یگذارم دلم نمی خواست ناراحتتون کنم اما ....

از شنبه تا حالا بچه برادر دوست عزیزم در بیمارستان است و امروز دکترا گفته اند

که این مشگل از مغز کودک است این کودک فقط ۸ ماه داره

اشک این روزها همدم خانواده اش شده

متاسفانه دکتر ها نمی فهمند که مشگل این نی نی ناز چیه و این نی نی هم

طاقت سرم و کیسه اکسیژن و عکس و ام ار ای و ........ نداره و نا ارومی می کنه

دوست های عزیز وبلاگی من می دونم که دلهای پاکی دارید خواهش می کنم

میانه قنوط سبز دستهایتان دعایش کنید

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 اسفند1387 توسط ژرورا |
چه زود دیر میشود

انقدر زمان زود میگذره که ما هم در گذشت دقایق گم می شیم

یک سال دیگه گذشت

سالی که غم و شادی رو در کنار هم داشتیم

عزیزی رو از دست دادیم

امسال وقتی سال تحویل میشه دیگه نیستش تا اول از همه به دیدنش بریم و ...

چقدر دلم برات تنگ شده خیلی زیاد همه اش غبطه آن لحظات اخر رو می خورم که نتونستم

پیشت باشم و چقدر دلم می خواست بهت بگم که افتادن ان اتفاق شیرین در زندگیم رو اول

از خدا دارم و بعد به تو مدیونم اما افسوس که چقدر زود دیر میشود

چقدر دلم برای شنیدن صدات تنگ شده برای دیدن ان چهره ارامت

برای شنیدن ان پندهای خوبت و برای گرفتن درس زندگی از توووووووووووووو

دلم تنگ است ...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 اسفند1387 توسط ژرورا |
توی سرچ های اینترنیم به حقیقتی پی بردم که ما هم در زمان های

قدیم و در ایران پهناورمون چه مراسم های زیبای داشتیم

اسفندگان(اسپندارمذگان) :               

در ایران باستان، برای ارج نهادن به مقام شامخ زنان، پنجم هر ماه شمسی متعلق به بانوان بوده، که این واقعه در پنجم اسفند ماه نمود بیشتری داشته، زنان در این روز از مردان هدیه میگرفتند و مورد تکریم و احترام قرار میگرفتند و این روز به عنوان روز عشاق از 20 قرن قبل از میلاد رواج داشته ویکی از جشن های سنتی این سرزمین کهن محسوب میشود.لازم به ذکره که چون ماههای شمسی را30 روزه میپنداشتند،  در حال حاضر در تقویم جدید ایرانی این روز برابر 29 بهمن ماه است.

 

تصمیم گرفتم روز  عشاق  را روز ۲۹ بهمن تبریک بگم اگر چه به نظر

من تفاوتی نداره که این رسم زیبا ۲۶ یا ۲۹ بهمن برگزار بشه اما شاید

زنده کردن تاریخ زیبای خودمون یکجورایی بازگشت به خود باشه

 

دگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.


زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.


زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.


زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.


زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست،

 زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 بهمن1387 توسط ژرورا |
 

 

واقعا ما آدم ها چقدر با هم فرق داریم ، طرز فکرمون ، عقایدمون ، وحتی نحوه بیانمون . خیلی وقت ها وقتی با دوستی یا آشنایی صحبت می کنیم سوء تفاهم پیش میاد تازگی ها به این نتبجه رسیدم که همه اش به خاطر همین تفاوت های است که بینمان هست همانطور که نحوه بیانمان متفاوت هست برداشت های متفاوتی هم از یک گفته داریم شاید گوینده یا نویسنده سخنی منظورش چیز دیگه ای باشه و ما برداشت خودمان را داشته باشیم که این ازهمان طرز فکر ما نشات می گیرد 

 من همیشه به این اعتقاد دارم که اگر دلخوری پیش میاد باید با گفتمان حل بشه چون در صحبت های که بین طرفین رد و بدل میشه حرف های زده میشه که شاید برای خود طرف هم تعجب برانگیز باشه و این نشات گرفته از خیالات و تصورات طرف مقابل و برداشتش از حرف او باشه و اینگونه میشه که هر کسی به اشتباهاتش پی میبره ودلخوری ها حل میشه  ....

 اما امروز به یک تجربه جدید رسیدم و فهمیدم که در واقع این روش خوبی است اما هر دو طرف باید ظرفیت بیان و شنیدن حقایق رو داشته باشند و تا هر کسی متوجه اشتباهاتش بشه اگر کسی این ظرفیت رو نداشته باشه تا باهاش منطقی حرف زده بشه و بهش بگی که منظورت از حرفی که زدی یا برخوردی که کردی چی بوده در واقع گفتمان هم "آب در هاون کوبیدن است" به جای اینکه مشگلات و سوئ تفاهم ها از بین بره یکسری حرفهای جدید زده میشه و یکسری دلخوری های تازه پیش میاد ...

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 بهمن1387 توسط ژرورا |
یک بچه پسر ۴ یا ۵ ساله رو میشناسم که کار میکنه و شغلش جمع آوری نون خشکه است

انقدر شیرین زبون است و بامزه به هر کی در محل میرسه انقدر براش بامزگی می کنه

تا ازش پول بگیره یکجورای هم همه دوستش دارند

دیروز که بر می گشتم خونه دیدم زل زده به یک دختر بچه احتمالا همسن و سال بودن

بابای دختر بچه امد و  ان سوار ماشین مدل بالای پدرش شد  و رفت دخترک از پشت شیشه

براش دست تکون داد و ماشین از کوچه بیرون پیچید و گم شد اما پسرک همچنان به ان طرف

زل زده بود انگار حتی من رو ندید جلو ندوید و برام شیرین زبونی نکرد...

نمی دونم تو چه فکری بود

تو چه رویای غرق شده بود

ان هم حتما تفاوت ها رو حس کرد

ان هم حتما تفاوت نوازش رو با کتک می دونه

یعنی کسی ان رو هم نوازش می کنه

یعنی به جای سیلی طعم بوسه های مهربانانه پدر رو تا حالا چشیده

و هزاران یعنی دیگه که هنوز در فکرم هست 

و شاید ان پسرک هم ... 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 دی1387 توسط ژرورا |
Blog Skin